آرش کوچولوووی مامان و بابا

داستان بزرگ شدن پسرمون آرش از زبون مامان پگاه

بازیهای جدید آرش کوچولو

کمی  فرم بازیهات عوض شده ، علائق ات گاهی تغییر می کنه و این نشانه ایست از بزرگ شدنت  جدیدا  به قائم موشک  خیلی علاقه مندی و تا ظرف غذا رو دست من می بینی که دارم به طرفت میام و یا کاهی که باهات کار دارم و صدات می زنم زود می ری پشت پرده قائم می شی و تا نیام دو تا ماچ آبدار ازت نگیرم و ایبته دو تا گاز هم چاشنیش نکنم از پشت پرده در نمیای    یه بازی  روی گوشیم نصب کردم به اسم پووه ، جونوری که باید مثل یه بچه ازش مراقبت کنی و بهش غذا بدی و سر موقع بخوابونیش و حتی باهاش بازی کنی ، من و تو اسم این پووه رو توپولی گذاشتیم ، باهاش حرف می زنی ( به زبون خودت )  باهاش توپ بازی می کنی و گاهی هم که ا...
12 آبان 1392

ما باز هم برگشتیم

سلام ، ما باز هم برگشتیم ، با کلی غیبت موجه و غیر موجه  باز تصمیم گرفتیم بیایم و داستان شیطونی های آرش کوچولو رو ادامه بدیم  این روزها سر مامان پگاه خیلی شلوغ بود ، کلی کار سرم ریخته بود و برای انجام دادنشون کلی زمان نیاز داشتم و متأسفانه و از سر ناچاری مجبور شدم زمانی رو که برای نوشتن وبلاگ گل پسر اختصاص  می دادم رو برای انجام کارام استفاده کنم  خلاصه ما برگشتیم ، ممکنه گاهی در مقاطعی وبلاگ آرش کوچولو رو وقت نکنم بنویسم ولی هر بار که میام و نظرات دوستای آرش کوچولو رو می خونم باز تصمیم می گیرم که هر چه سریع تر کار نوشتنش  رو از سر بگیرم  ازتون یه دنیا ممنونم دوستای مهربونم
12 آبان 1392

امان از شیطونی هات

تا ازت غافل می شم میبینم رفتی  در کابینت رو باز کردی و دو تا ظرف برداشتی  تو خونه داری  کشون کشون از این ور  به اون ور  می کشی و نفس  نفس می زنی  انگار  مجبورت کردن ، تو خونه باهاشون از این ور  به اون ور  می ری   به سختی می گذاریشون روی  مبل و کنارشون می شینی      و گاهی  هم در صددی که درشون رو باز کنی و البته چند باری هم موفق شدی و خونه شده پر از شکر   گاهی می ری دو تا قاشق چوبی گنده پیدا می کنی و با یه ظرف می شینی برام آشپزی می کنی ، جدیدا" هم برای اینکه کاملا" ادای  من رو دربیاری ظرفت رو می گذاری روی اجاق گاز و روی...
7 مرداد 1392

تولد مامان پگاه و بابا امیر

امسال من و بابا امیر سی و سومین سال زندگیمان رو در کنار هم جشن گرفتیم و خدا رو به خاطر این همه محبت و مهربانی اش شکر گزار بودیم  امسال بابا امیر منو کلی سوپرایز کرد ، در حالیکه من آرش رو برده بودم خانه کودک برای بازی ، وقتی  برگشتم خونه با این صحنه رو به رو شدم مثل همیشه  یه گلدون گل رز ، ظرف میوه ای که به زیبایی چیده شده بود و کادویی که کلی منو سوپرایز کرد  و البته خاله مریم و عمو ارس که به همراه آوش کوچولو محفل عشقمون رو به یاد ماندنی تر کردند و البته زحمت کیک تولد من هم با ایشون بود    ده روز  بعد از تولد من تولد بابا  امیر بود ، من و آرش  10 روی  فرصت داشتیم  کادوی &nbs...
6 مرداد 1392

آرش و صندلی ها

هنوزم ، صبحها جرأت ندارم بالش هات  رو  جمع کنم ، خیلی وقتها تو خونه با یه بالش  راه می ری و گاهی هم باهاشون کشتی می گیری  اگه من و بابا  سرمون روی  بالشت باشه میای و از زیر سرمون به زور درش می اری و می بری می ندازیش  یه گوشه ولی حاضر نیستی  زیر سر من و بابا  ببینیشون   این روزها به غیر از بالش ، با صندلیها هم بازی می کنی ، اونا رو میاری تو راهرو و ازشون بالا می ری      اسباب بازیهات رو از تو خونه جمع می کنی و میاری زیر صندلیها انبارشون می کنی      با صندلی ها تونل درست می کنی و از زیرشون سینه خیز می ری     ...
6 مرداد 1392

به بهانه 19 ماهگی پسرم

  این روزها من در عشق تو گم شده ام ، با هم می خوابیم ، با هم بیدار می شیم و با هم زندگی می کنیم  هنوز  بلد نیستی  حرف بزنی ولی از چشمهای هم می فهمیم که دیگری  چی می گه و چی می خواد   گاهی تا می شینم به سمتم می دوی و دستت رو دور گردنم حلقه می کنی و سفت بغلم می کنی و صورتت رو به صورتم می مالی ، خیلی می بوسمت و تو با نگاهی که به چشمام می کنی و می خندی بهم می فهمونی که چقدر  از بوسیدنم لذت می بری    ولی مامان بدان که تنها تو نیستی که لذت می بری ، لذت واقعی  رو من می برم ، با هر بار بوسیدنت ، تو رو بو می کنم و نفسم رو از عطر تنت پر می کنم    تو رو سفت بغل می کنم ...
3 مرداد 1392

آرش قدش بلند شده

این روزها تمام چراغهای خونه ما روشن و خاموش می شه ، گاهی یه لامپ خاموش تو خونه ما پیدا نمی شه و ربطی هم نداره که صبح باشه ، ظهره و یا شبه  می دونین  دلیل این همه لامپ روشن چیه ؟!!!!! اینکه آرش قدش  بلند شده ، بهلهههههههه   و البته این تنها شامل لامپها نمی شه ، کولر روزی صد بار روشن و خاموش می شه و ما هر چی نصیحت کردیم هیچ فایده ای نداشت که نداشت  تا اینکه من وبابا امیر دست به یه ابتکار جدید زدیم بهلههههههههههههههههههههههههههههه   که البته آرش  هنوز هم از تلاش دست بر نداشته   و به نظر می رسه تا حد زیادی هم موفق شده ، شاید هم تا دو هفته دیگه ابتکار  ما رو بتونه کامل ...
3 مرداد 1392

دلم بد جوری گرفته

چند روزی که زن دایی صدیقه و روژینا جون پیشمون بودن کلی  بهمون خوش گذشت    کلی  روژینا با آرش بازی می کرد و آرش هم از روژینا جون حرف شنوی  می کرد   و من زندگی می کردددددددددددددددددم   متأسفانه زن دایی و روژینا جون ، چهار  روزی بیشتر پیشمون نموندن و با رفتنشون کلی ما رو دلتنگ خودشون کردن ، رفتن زن دایی و روژینا از یه طرف و رفتن خاله صبا از طرف دیگر کلی منو دلتنگ و تنها کرد ، خاله صبایی که این مدت بد جوری  بهش  عادت کرده بودم و کلی  از  لحاظ  روحی  منو شارژ کرده بود  خاله صبا انقدر  مهربون و دوست داشتنیه که امکان نداره کسی رو مجذوب...
3 مرداد 1392

آرش و روژینا در برج میلاد

روژینا خیلی  دوست داشت  تهران رو از  بالای برج میلاد ببینه ، تصمیم  گرفتیم  همگی با هم ایشون رو مشایعت کنیم ، آخه ما بزرگترها هم یه جورایی بدمون نمیومد ....   منظره تهران از بالای  برج میلاد     و اینم چهره  یه پسر  شیطون و بابا و مامانی که از بس دور  برج  دنبال پسری دویدن براشون هیچ انرژی ای  نموندهههههه   ماکت های برج های  مخابراتی بلند دنیا ، برج میلاد ششمین برج بلند مخابراتی  دنیاست   و این هم برج های  خشتی قدیمی  ایران    و شهر فرنگ و عکسهای  تهران قدیم   و اینم...
3 مرداد 1392

آرش و روژینا در سرزمین عجایب

بچه ها رو بردیم سرزمین عجایب ، کلی بهشون خوش گذشت ، آرش مثل همیشه با وارد شدن به سرزمین عجایب و دیدن این همه چراغ و لامپهای روشن کلی هیجان زده شد و شروع به دویدن و جیغ کشیدن کرد و من و بابا امیر هم دنبالش میدویدیم که گم نشه    مثل همیشه  سوار  صندلی هلو کیتی شد      برای  اینکه آرش کوچولو  بتونه سوار  بالن و هواپیما بشه خاله صبا لطف کرد و با آرش کوچولووو سوار شد          سوار  قایق موتوری هم شد        ...
20 تير 1392